ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

وروجک کوهنورد

5ماهگی عشقم

خیلی علاقمند به بازی وخیلی خنده رو وبه کوچکترین چیزی میخندیدی سرت رو کاملا روی تنت نگه می داشتی و اگه صدایی می شنیدی فورا سرت رو به همون سمت بر می گردوندی برای جلب توجه ما تندتند دست وپا می زدی وخیلی دوس داشتی دستت به چرخونک بالای تختت مرسید و می گرفتیش ویه لیس مامانی می زدیش.بیشتر تفریحامون توی این ماه به دورزدن توی جاده باغرود و خیام ختم می شد بیشتر زمانمون رو در طول روط پیش خاله ها تو خونه مامانی بودیم دوست جدیدی پیدا نکرده بودی  صدای جدیدی ام یاد نگرفته بودی وهمون کارای قبلی روبهتر انجام می دادی.کم کم داشتیم واسه روزای عید آماده می شدیم برای من عید امسال با وجود تو رنگ وبوی متفاوتی داشت. ...
29 13

6ماهگی تک ستاره ی آسمون آروزهام

ثمین با خانواده مامانی لیلا. روستای میرآباد نوروز92 ثمین با ماهرخ جون نوروز92 حالا هرروز که می گذشت از نوزادیت فاصله می گرفتی و از شیرینیت هرچی بگم بازم نمیتونم حقشو بیان کنم اگه بدونی چقدر تو دل بقیه جا وا کرده بودی ازخاله ها(خاله زینت وخاله فائزه) بگم که دیوونه وار میپرستیدنت اگه نصف روز رد میشد و تورو نمیدیدن روزگارمو سیاه میکردن البته بابایی ومامانی لیلا هم همینطور یعنی با وجود شیرینیای تو زندگی شخصی من به زندگی در خانه ی بابایی معنا پیدا کرده بود چوووون اونا طاقت دوری توی وروجک و نداشتنواما...تو که از صدایز پای دیگران به هیجان می اومدی و دستانت را برای بغل کردن بازمی کردیوبا دهانت حباب درست می کردی اتفاق مهم  ان...
29 13

7ماهگی نفسم

وقتی خوابت عمیق میشد... مراسم مدال خورون ... خب مگه چیه باید تستش کنم ببینم اصله یانه؟؟شاید کلاه سر دخترخاله ام رفته باشه!!! نه میگی اصله !طلاس کم کم شروع به حرف زدن کرده بودی وصداهای قابل فهم زیادی ادا می کردی ا سمه خودت رو می شناختی وهمیشه بعد از انجام هر کاری  متعجبانه نگاهم می کردی و منتظر بودی تا دوباره برات تکرارش کنم تو خوردنیا به شیر بیسکویت علاقه مند شده بودی اون روزا تقریبا دو سه ساعتی ازت دور بودم وتو پیش خاله ها می موندی پچون من می رفتم سالن بدنسازی با کمک روروک خیلی خوب راه می رفتی غلت می زدی وبه طلاجات علاقه بخصوصی داشتی مخصوصا گوشواره وتوگردنی. اونم اگه توگردنی خاله کوچیکه بود محشر بود ...
29 13

8ماهگی عشقم

ثمین با لباسی که قراربود تو مراسم عروسی دایی جون بپوشه اما با مخالفت برای پوشیدن فقط تونستیم روی همون لباست پرو بگیریم ثمین توی حیاطمون با باباجونش بساط چای  آتیشی راه انداختن این ماه متقارن شده بود با جشن عروسی دایی هادی به خوبی در کالسکه می نشستی با روروک به خوبی راه می رفتی معنای کلمه نه را کمی تشخیص می دادی وبه سمت اسباب بازی های دورتر خیز می کشیدی .بابا+م م +ماما+به به رو می گفتی بازی کردن رو دوس داشتی .تمرکزت روی اشیا خیلی عالی بود ومدام دنبال اسباب بازیایی می گشتی که پرت شون کرده بودی  در آستانه دندان در آوردن بودی ودقیقاشب مراسم دایی بدخلقی وبهانه جوییات به حد اعلا رسیده بودوصبح بعد مراسم متوجه شد...
29 13

9ماهگی عشق قشنگم

شیطنتای دخترخاله بعد از مراسم سوا کردن هسته های آلبالو واسه پختن مربا در اوایل نه ماهگیت دندانهایت در آمدند(دو دندان پیش پایین)شعرها وبازیهای آشنا را می شناختی وبا شنیدن اسمت سرت را فورا برمی گرداندی حمام کردن را خیلی دوست داشتی وبا گربه های توی حیاطمون دوس شده بودی هر روز چند دقیقه ای رو پشت درب توری حیاط خودتو باهاشون سرگرم می کردی نزدیک ماه رمضون می شدیم ویه برنامه تفریحی گلگشتی با مامانی ودایی هاشون رفتیم روستای بار علی رغم اصرار بقیه که می گفتن تو رو با خودمون به آبشار نبریم ولی ما گوش نکردیم وتوروبا خودمون بردیم آبشار تموم مسیر رو بغل باباجون بودی خاله زینت ودایی رضاهم اومده بودن خوش گذشت .ما بهت می گفتیم ثمین ...
29 13

10ماهگی عشق قشنگم

ثمین بعد از حموم کردن دربهشت مامانی لیلا با ثمین تو دربهشت(مامانی ببخشید که دوربینمون عکسای خوبی نگرفته هرکار کردم دلم راضی نشد عکسای خاطره انگیز این برنامه رو نذارم) دالی دالی این بازی بود که دوسش داشتی وهیجان زدت می کرد دس دسی بای بای کردن از کارای روزمره ات بود که خیلی خوب ازپسش بر می اومدی. اگه ازت می پرسیدم بابا کجاست؟؟کنجکاوانه اطرافتو نگاه می کردی توی این ماه تمایلت به سینه خیز و پی اسباب بازی رفتنات بیشتر شده بود.چو ن توی  این روزا عروسی زیاد رفته بودیم همیشه تو ماشین که می نشستیم  اتگارتو عروس کشونیم هی می گفتی هو هو.خیلی بازیگوش شده بودی وهرشب که باباجون آخر شب ما رو می برد دور زدن سرتو از ماشین بیرون می اوردی ...
29 13

11ماهگی عشقم

مهمونی عصرونه تو خونه دایی مهدی(همه ی نوه های مامانی) دایی هادی با ثمین وای وای ورو جک وروجک که میگن واقعا واقعا تویی!!! از کارات نگو از وسایل می گیری بلند می شی به همه چی چنگ می اندازی هرچی دم دستت باشه پرت می کنی اسباب بازیاتو با دقت زیادی وارسی میکنی با کمک گرفتن از وسایل قدم ور می داری به سرعت هرچی تموم تر وقتی شیطنت یا خرابکاری چهار دست وپا فرار می کنی.بعد از مراحل برجسته شدن لثه وبالا آمدن دندانت دو دندان پیش بالایت هم به سلامت درآمدند وزنت به ده کیلو ونیم رسیده دد+بابا+مامان+داای(دایی)+ممد(امیرمحمد)+دردا(درسا)+تق تق+دست دست حرفاییه که میگی الهی فدای شیرینیه زبونت بشم. ماه رمضون تموم شده وبا گروه فراز یه برنامه ص...
29 13

12ماهگی عشقم

ثمین با ماهرخ جون (دختر خاله فاطمه دوست مامان جون) واما میکاپ دخترم... خانوم وخانوم وخانوم...آره حالا هروز داری خانوم تر میشی البته که از شیطنتات کم نشده بودوپله نوردی و مبل نوردی ازجمله کارای جدیدت بود حالا دیگه چند قدمی راه می ری از اجاق گاز بالا میری روی صنلی ات کنار اپن آشپزخونه می ایستی و سرک می کشی و با گفتن پخ منو تحریک می کنی بیام دنبالت .   یا مدام توی خونه می چرخی  به همه چی می گی بده  ووقتی به حرفت نکنم به رسم خواهش واسم بوس می فرستی من نمی دونم تو چه جوری اینقدر زبل شدی جیرجیرک من .چون از دایره کنترل خارج می شی بیشتر وقتا تو خونه ایم خونه مامانی  کمتر می ریم یه فایل صوتی تصویری خاله فاطمه مامان ماهرخ برات...
10 13

خبر خبر همگی خبر!!!!

دودرودوود ....خبر خبر خبر!!! چه خبری؟ نکنه...؟!! آره  درست حدس زدی  تولده ثمینه دیگه. چند روز دیگه تا اولین سالروز تولد دردونمون مونده نمیدونم باید چیکار کنم خیلی چیزا تو ذهنمه نمی دونم دست تنها می تونم عملی اش کنم یا نه حالا چرا دست تنهاهاواسه اینکه مامانی این روزا مر یضه ودل دردش دوباره زیاد شده .خاله ها مشغولن و کارایی رو که لازمه انجام می دن تا مامانی بهتر بشه از یه طرفم قرارشده مراسم تولدت روبا دوستای همنوردت جشن بگیریم چون هوا رو به سردیه واین روزا تو مبتلا به یه ویروسی شدی نمی تونیم برنامه کوهنوردی بذاریم تا خودتم تو اون برنامه شرکت کنی  یه برنامه فوق العاده خانوم خیرآبادی در نزدیک ترین جا یعنی در بهشت برات هماهنگ کردن...
20 13