ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

خداحافظ ایام محرم وصفر

این روزا تومراسم عزاداری سیدالشهدا (ع) که تو خونه مامانی زهراخاتون برگزار میشه شرکت میکنیم روزای آخرماه صفر شده تو هرروز شیرین زبون تر میشی... اذیتات و بی قراریات کمتر شده بیشتر با خودت سرگرمی بعضی وقتام مثل این عکس که مشغول پختن حلوا واسه روضه مامانی بودم بدون هیچ بهانه گیری اینطور خودتو سرگرم می کنی..... بدون شرح با انجام حرکت مسگری در راستای تناسب اتدام ...
15 13

از دامنه سخنوری های دنیای من ثمین

این پست سخنوریات مربوط به پانزده ماهگیته البته یه عکس از اولین نقاشی که من ازت ثبت کردم آخر پست واست میذارم که مال چهارده ماهگیته ولی گمش کرده بودم حالا پیداش کردم چاچایی(چایی) پاپایی(کفش و دمپایی ) توپ ددا(رضا) بدو گل بد باشه آآآآآ(کلاه) دیدی دق دقی(نقاشی) دایزه(جایزه) هستم(هدم)این رو موقعی که بابا جون میخواد دلستر بخوره ازت می پرسه میگه ثمین دلسترو هستی؟توام میگی هدم!! باد(هرچیز گرد وبادکنک رومیگی.. باد) علی(ااالی) پر(پروانه) طوطی بوچه(مورچه) اینم اولین نقاشی ثبت شده ات(البته تو 13ماهگی ام همین نقاشی رو کشیده بودی اما من ثبتش...
21 13

بازی هایی که تو این ماه انجام دادیم

8.خمیر بازی.. بازی بازی با خمیرای مامان پز.. سخت نبود کمی روغن +آرد+آب میشه خمیر .کمی رنگ غذا حالا میشه خمیر بازی... خیلی خوب بلد نیستی با خمیرا بازی کنی ولی1. تو دستت ورزشون میدی 2.روی خمیرا میکوبی تا پهن بشن3. روشون با قالبایی که در اختیارت می ذارم قالب می زنی 4.با لوازمی مثل چنگال روی خمیرا طرح می ندازی یا سوراخشون میکنی5. بیشتر ازمن میخوای واست یه چیزایی بسازمم و اون چیزا اول نی نی بعد دتاره(ستاره) بعد جوجه بعد باد(بادکنک)...وبه همین منوال میگذره... 9.واما سایه بازی.. این بازی رو باباجون شبا قبل خواب باهات انجام میده اولین بار که باباجون این بازی رو انجام دا...
23 13

ازجمله کارات....

این روزا سرماخورده ای . بابا ای ویروسا دست از سرمون بردارین دیگه خسته شدیم... منم که مامانتم  این روزا باهم درگیر سرماخوردگی شدیم... خداروشکرروبه بهبودیم... وقتی در عالم گیجی سرماخوردگی لونه ی مورچه های بیچاره رو کشف میکنی.... روز به روز قد میکشی و منم قد کشیدن درخت آرزومو میبینم... وقتی  به خاطر قد کشیدنت ربدوشاپت اندازه ات میشه وکم کم باحوله نوزادینت خداحافطی کردی... یکی دو روز پیش نوبت دکتر داشتم وتوخواب بودی ومن تلاش می کردم که بیدارت کنم تا به موقع برسیم وتورو طی چند مرحله بیدارکردمو تو دوباره می خوابیدی واینم نتیجه اش البته قابل عرض که ساعت 11صبح بودا !!!! ...
23 13

تحیر کودکانه

واین هم تحیر کودکانه دردانه هایمان که از اول این میهمانی تو کف این عروسک مونده بودن.... موضوع از این قرار بود که منو ثمین با خاله فاطمه جون و ماهرخ با خاله مریم که هنوز نی نی نداره قرار گذاشتیم  بعدازظهر یه سربریم خونه خاله الهام(ما همه هم دانشگاهی بودیم) نمیدونم چی این عروسک  شمارو به این روز در اورد که ما تقریبا هیچی از این دور همی نفهمیدیم چرا که همش تو استرس بودیم که شاید یکی از شما دوتا وروجک بایک حرکت غافلگیرانه ما رو شرمنده خاله الهام کنه ولی آخرش به خاله گفتیم واسه برنامه بعدی این قدیسه رو یه جایی سربه نیستش کنه.... واینم عکس ماهرخ که با دیدن لنز دوربین خودش ژست میگره و میگه خاله ازمن یه عکس بگیر.. ...
26 13

یه روز تعطیل که باباجونم کوه نرفته....ودنجکده من

.. چقدر خوشحالم... همه چی آرومه .. باباجونم امروز... پیش من میمونه... آخه ماهم دوس داریم بریم کوه ...اما باید تا بهار صبرکنیم تا بتونم با تودخترخوشگلم  برم. امروز وقتی خواب بودی بابا جون تصمیم گرفته یه دنجکده واست بسازه.... واز هیجان بیدارشدنت ودیدن این کلبه هرچی بگم کم گفتم وای خدای من چقدر دوسش داری حتی شبا موقع خواب بهت میگم ثمین بیا بریم تو اتاق بخوایم دستتو میزنی به شونه ام میگی نه نه...!!!!ازمن  میخوای که همون توی کلبه بمونیم... باباجون یه چراغ سقفی توی کلبه ات آویزون کرده  که میگی برق اروخاموش کنیم واونو روشن تا سایه بازی کنیم. خوشحالیم به خوشحالی تک تک لحظه هات عزیزم. ...
27 13

آتیش بازی

10.به نقل از ثمین طلا .... تی تیش بازی   وقتی در ادامه همون روز تعطیل باباجون تصمیم می گیره ما رو مهمون یه چایی آتیشی کنه.....     بفرمایید چایی به لیمو....     یعنی دلم ضعف میره از این همه لذتی که میبری از این همه هیجان...!!!!!   قکرکردی کجایی که اینجوری قدم می زنی وزمین وزیر پاهای قشنگت گذاشتی؟؟؟     دلم میخواد دوباره چای آتیشی وآتیش بازیای هرشبمون به پاباشه یه وقتی خیلی بهمون خوش می گذشت  با آتیش بازیای گاه وبیگاهمون........ ( صرفا جهت اطلاع باباجون )   ...
29 فروردين 13

گلواژ ه های این روزات

برق رو می گی.....بق ماست رو میگی....ما ثمین بگو تقی آبادی هستم......تقی تقی هدم بگو علی.....الی بیشتر خوراکی هارو میگی....امنه امنه اگه یه چیزی رو نتونی باز کنی.....میگی با   با    با میگیم بگو تو تو....میگی دو دو(میگیم کی از همه قشنگ تره  میگی من من .کی تورو دوست داره زیاد میگی دو دو) یادم رفته بود بگم توی همون اوایل پانزده ماهگیت اعضای بدنتو به خوبی میشناختی. وبه محض پرسش همون عضو رو نشون میدی ازجمله شیرین کاریای این روزات میگیم ثمین سرپنجه راه برو  توام با سرپنجه هات تند تند یا به حالت دویدن راه میری و همزمان دستات وبه بالای سرت  می بری به حالت تشویق وتحریک بقیه به دست ...
30 13