بالاخره برف اومد...
صبح شده بود چشم که باز کردیم دیدیم رو زمین یک کوچولو برف نشسته ورو ماشین یک لایه برف.....خواستیم دخترک عاشق برف رو بیدارش کنیم تا از این صحنه لذت ببره آخه فکرو ذکر هرروزش برف وآدم برفیه....دلمان نیامد از خواب ناز بیدارش کنیم کمی صبر کردیم ویهو دیدیم برف داره تموم میشه که دستپاچه دخترک رو از رختخواب کشیدیم بیرون اینم تصویر بهت زده کودکمان.....

بیرون سرد بود ودیگه حوصله یه دوره بیماری رو نداشتیم که تشتکی به پدر خانواده دادیم وبعد از این برف ها ،آدم برفی هایی ساختیم که عشق ثمینمان بود ...از لذت چشمانش به آسمون بال میکشیدم


بعدترش ماهی عیدش مرده بود واز توی تنگ درش اورد واینجور تو دستش گرفته بود ومیگفت چرا دهنش رو باز نمیکنه واسم؟؟میگم میخوای چیکار؟؟میگه انگشتمو تو دهانش کنم....


بعدتر....باخودش...
چون منو دوست داره دهانشو باز نمیکنه گازم بگیره

چون من جیغ زدم گریه کردم از دستم دغ کرده؟؟
الان که من دیگه خوب شدم دختر خوبی ام بگو ماهی ام زنده بشه

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بالاخره برف اومد...
