ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

وروجک کوهنورد

به اوج رسیدن استقلال فردی(بای بای شیر مامان)

1393/3/29 15:58
97 بازدید
اشتراک گذاری
الان که دارم این پست ومیذارم هلاکمو خیلی خسته وخوابم میاد،آخه از دیروز یه تصمیم جدی گرفتم واونم از شیر گرفتن تو نازگلمه علی رغم اینکه دلم میخواست تا دوسال کامل شیر بخوری اما تو شیر منو جایگزین وعده ای غذایی ات میکردی وخیلی وابسته شیر من شده بودی که تو ماه پیش که با دکترت مشورت کردم اجازه داد از شیر بگیرمت تا بتونی غذا بخوری ....

 

یک ماه میشه که دارم از بعد ذهنی وروانی روت کار میکنم تا این روزا کمتر اذیت بشی نمیدونم چقدر تونستم تو رو برای این شرایط اماده ات کنم ...اما از دیروز که جدی بهت شیر ندادم خیلی اذیت میشی خیلی بیقراری و تو که اینقدر خوشخوابی از دیروز پلک بهم نرسوندی آخه عادت داشتی فقط در حال شیرخوردن بخوابی دیشبم خیلی اذیت شدی فقط داد میکشیدی شیشه ام قبول نمیکردی حتی آبم که خیی دوست داری نخوردی به زور بلا کوچولو کوچولو خوابوندمت یه بار به زور ماشین سواری که تو خیابونا دور میزدیم که بخوابی  یه بارم مجبور شدم ببرمت توی کوچه اونقدر رات بردم تا خوابیدی یه بارم توی حیاط کلی رات بردم تا یه کوچولو خوابیدی بابا مجبور شد نیمه شب بره واز تو انباری تور استراحتت رو پیدا کنه وبیاره برات نصب کنه که شاید توی اون بخوابی که نخوابیدی وبا دادو بیداد خواستی بیرون بیاریمت همین جوری دیشبمون گذشت والانم که ظهره وباباجون واسه برنامه دوچرخه سواری آخرهفته با گروه رفته دوچرخه سواری ومنم با کلی زحمت تونستم بخوابونمت والان توی همون تور استراحت با آرامش خوابیدی خدا کنه این لحظه ها زودتر تموم شن وتو بتونی به وضعیت جدیدت عادت کنی واقعا از این زجرکشیدنت عذاب میکشم خدا به دادم برسه چقدر سخته ،حالم خیلی بد میشه وقتی با تمنا نگاهم میکنی میگی مامان تلخه؟؟میگم آره و سرتو بهم میچسبونی وبا غصه بهم زل میزنی

وقتی بیقرار میشی منم دیگه نمیتونم به خودم مسلط بشم منم باهات گریه میکنم ،کاش که زودتر ازاونی که فکرمیکنم تموم شه این لحظه ها ونبینم این بی قراریاتو عزیزم

 

 

| پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۳| 15:58 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون
 
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)