شام غریبان و.....یه عالمه عشق حسینی
بعداز اذان بود که به یه مراسم عزاداری شام غریبان رفتیم ثمینمان خانوم بود وطلا ،اذیت نمیکرد تا آخرمراسم با دفتر نقاشی ومدادشمعی هایش سرگرم بود وگهگاهی سوال هایی از جنس کنجکاوی میپرسیدو بعدتر که مراسم تموم شد ازش پرسیدن کجا رفته بودی؟؟گفت:مکه
باز بعدترپرسیدن کجا بودی؟گفت:کربلا
بعدتر پرسیدن کجا بودی ؟گفت: خونه خدا!!!!
چی میدادن اونجا بهتون؟خونه خدا غذا میدن ،دلستر میدن ،الله اکبر میکنن...
منم دیگه حرفی واسه گفتن ندارم ....
.
.
.
واسه مراسم شام غریبان سری به خیمه های خیابانی زدیم و
دخترکم شمعی روشن کرد وبعد به پدرش گفت تولده؟؟؟؟
بعد که برایش توضیح دادیمو ازش خواستیم بعد از روشن کردن شمعش دعایی بکند..دستان کوچکش را بالا برد وبرای مامانی لیلاش دعا کرد وگفت :آدایا مامانیم خوب بشه



تازه یادم رفت بگم میگه من عاشق هیئتم!!!!
| چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳| 0:34 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شام غریبان و.....یه عالمه عشق حسینی
