بوی محرم و همایش شیرخوارگان حضرت علی اصغر
پنجشنبه شب آبانماه که سوم محرم بود یادم اورودکه اونوقتا که بچه نداشتم دلم میخواست یه روز که بچه دار شدم ببرمش همایش شیرخوارگان وفردا چهارم محرم و همایش شیرخوارگان علی اصغر بود به خودم اومدم هواسردبودوموقعیت بازار رفتن نداشتم یهو به ذهنم رسید که بابایی ازمکه یه لباس عربی واسه پسر خاله ابوالفضل اورده بود فوری به خاله زنگ زدم خاله استقبال کردوبرات یه روسری ساتن با لباس عربی فرستاد لباس که اندازت بودو یکم قدش بلند بود باپارچه ی سبزی که از کربلا اورده بودم برات یه پیشونی بند دوختم و صبح زود بلند شدم لباستو کوتاه کردمو وروسریتم اندازه کردمو بالاخره خودمونو به مراسم رسوندیم ناگفته نباشه که باباجونم قبل رفتن به مغازه رفته بود برات یه طبل صورتی خوشگل خریده بود اونروز به مهدیه شهرمون رفتیم و تو همایش شرکت کردیم تو خوب بودی یکم خوابیدی بعد بیدار شدی مراسم قشنگی بود آدم آروم کن بود حس سبکی داشتم بعد از مراسم رفتیم خونه خاله ولی چون ابوالفضل خاله آبله مرغون داشت داخل نرفتیمو زود برگشتیم خونه مامانی لیلا.عکساشو میذارم چون حال و هواش نوشتنی نیس


خواب شیرین توی اونهمه هیاهو


گهواره نمادین حضرت علی اصغر

ثمین در گهواره نمادین(یکم واسه بچه ام این گهواره کوچیک بود)



عکسای بعد مراسم تو خونه ی مامانی لیلا

لحظه ای با امیر کویت

شادمانی وبوس فرستادن دخترم واسه دوست تازه کشف شدش

ای وای من نی نی ام این نی نیه؟؟!؟؟چرا این اینجوریه



بوی محرم و همایش شیرخوارگان حضرت علی اصغر
