روزایی غمگین وسنگین
این روزا دل هممون گرفته اس مادربزرگ مامان جون که تو به اسم بی بی میشناسیش چند روزیه ناخوش احواله توبیمارستان بستری شده بود وبعد از یه دوره درمانی ترخیص شد همه چی از یه سرماخوردگی شروع شده بی بی 92 ساله که توانایی جسمی اش رو از دست داده وکسی رو هم نداره که به حالش رسیدگی کنه چون تنها دخترش مامانی لیلاس که خودش خونه نشین شده منم که با این سوز وسرمای زمستون از پس تو بربیام شاهکاره خاله فائزه ام که کنکور ارشد داره خاله زینتم که مسئول رسیدگی به کارای مامانی لیلاس فقط میمونه خاله زهرا که واقعا با گرفتاریایی که داشت تو این شرایط بی بی رو تنها نگذاشت تو خیلی بی بی رو دوست داری همیشه از تو کتابت یا تلوزیون مادربزرگا رو با ذوق بی بی صدا می کنی از ایناش بگذریم چرا میگم این روزا غمگین شده چون بابایی هومن درسا و داریوش بعد از سکته و کما حالا رفته پیش خدا ما دیروز صبح رفتیم مراسم تشییع یکم طول کشید تو تویخونه مامانی لیلا پیش خاله جون زینت مونده بودی البته با داریوش ودرسا.وقتی برگشتیم باباجون رفت خونه استراحت کنه ماهم دوباره اومدیم خونه مامانی لیلا که یهو گوشی تلفن زنگ خوردو..... حالا بی بی منم رفته پیش خدا ومن تموم اون آخرین لحظه هایی رو که چند روز پیش که واسه دیدنش رفتیمو وتو بی بی بی بی می کردی وخودتو واسش لوس میکردی یادم نمیره وهمه ی اون لحطه ها جلوی چشمم رژه میره یادم نمیره تو ی همون بی حالیش بهت میگفت ثمین دیگه منو نمیخای وتو گفتی بی بی وواسش بوس فرستادی بهت گفتم ثمین بی بی رو دوس داری سرتو به نشانه تایید تکون دادی واونم برات لبخند....
مهربونیاش کم نبوده که بشه فراموشش کرد..
نمیتونم غمگین نباشم نمیتونم گریه نکنم نمیتونم بغض نکنم...وقتی تا دوسه ساعت دیگه تن نازنینشو به خاک می سپرمم
بعداز ظهرمراسم تشیع وخاکسپاریشه همه تو هول ووله مراسمن ومن به خاطر سردی بیش از حد هوا به خاطر مراقبت از تو دردونه ام خونه موندم وواسه سبک شدنم اینا رو مینویسم خدا روحش رو شاد کنه چون توی این دنیا خیلی شاد نبود سه تا پسرش قبل از خودش بار سفر آخرتشونو بستن آخرین پسرش که دایی من بود همین 2ماه پیش از دنیا رفت وشایدبی بی نتونست دیگه این داغ و تحمل کنه ورفت وپدر بزرگمم که شریک زندگیش بودبیست سال پیش تنهاش گذاشت واز این دنیارفت اون بود وغصه تنها دخترش که توی یک تصادف توانایی راه رفتنش رو از دست داده.بواسطه این همه رنج وخوبی های دنیویش خدا روحش رو در آرامش قراربده الهی آمین.(رنج این سالها بوده که کمرش روخمیده کرده بود دخترم)
این آخرین عکسیه که از مادربزرگم گرفتم این عکسو روز مادر که رفته بودیم دیدنش وتو 7ماهت بود گرفتم( اردیبهشت 92)


روحش شاد هرموقع این عکسو دیدی واسش یه فاتحه بخون که خیلی دوست داشت


روزایی غمگین وسنگین
