بازی گروهی
این روزا حالمون خوبه فارغ از استرسای روزانه به آغوش تو پناه میبریم به خنده هات به شیرین زبونیات به کارای جدید و الگو برداریات از کارای دیگرن این روزا با تو خوبیم خدایا لحظه های همه رو سرشار از این خوب بودنا کن خدا از تو وتوها به همه هدیه بده تا همه خوب بشن ...
این روزا هرچی میتونم میگم شکرت خداجونم ممنونم ازت ممنون به خاطرهمه چی وهمه چی و همه چی روزی هزار بار شکرش میکنم که تورو با این همه عشق به منو پدرت داده....
.
.
.
بالاخره رسید اون روزی که توبرنامه هامون بود یعنی فراهم اومدن شرایط یک بازی دسته جمعی
ثمین با درسا و داریوش و ماهرخ سپهرو کیانا و صدرا ودسه تا دوست دیگه که اسماشونو یادم نیس تو محوطه پشت سازمان آتش نشانی جمع شدیم ومامان ماهرخ که زحمت تهیه لوازم اولیه رنگ بازی رو کشیده بود خاطره قشنگی از یک بعدازظهر تابستون رغم خورد
.
.
اینم خلق خاطره سازی داریوش





این رد پا وسط این همه رنگ رد پای ثمین بود که بقیه دوستاش رو هم به خلق این اثر ترغیب کرد




اینم آدمک درسا




دخترم فارغ از لذت بازی با ادامه رد پا رو آسفالت پا برهنه میرفت که دستاشو بشوره(کفشای زیر بغلش کشته منو)




بازی گروهی
