4ماهگی عشقم



وای که چقدر روز به روز شیرین تر می شدی...
کنجکاویت آشکار شده بود وبه اسباب بازیات و محیط های جدید علاقه مند بودی ومکانهای آشنارو می شناختی وبا دیدن مامان هیجان زده میشدی وپاهایت رو وقتی به زمین می کوفتی که خیلی هیجانی می شدی بره باهوش وبلا.
جغجغه هایت را می گرفتی وسرت را بالا نگه می داشتی وحرکات دستان دیگران را دنبال می کردی .معمولا میهمانی هایی که دعوت می شدیم می رفتیم تو با جمع وشلوغی مشکلی نداشتی کم کم دل درهایت کمتر شده بود.بیشتر اوقات باهم می رفتیم دورزدن البته با کالسکه ات.روزای تعطیل باباباجون به فوشنجان وبرف ریز رفتیم وتو اولین تپه نوردی در آغوش پدرت رو تجربه کردی.تازه جابجا شده بودیم واومده بودیم خونه جدیدمون خداروشکرازخونه مون راضی بودیم همه چی آروم وخوب پیش می رفت وحالا با نزدیک شدن به خونه مامانی دیگه بهانه ای برای غیبتات نبود و اگه یه صبح یابعدازظهراونجا نمی رفتیم به هلاکت می رسیدیم اینو خیلی جدی می گم.همه بینهایت دوست داشتند وعاشقت بودن




4ماهگی عشقم
