پا به پای سیزده ماهگی
بعد از اون همایش مامانی توی اون هفته نوبت چکاپ داشت رفت مشهد شب قبلش دایی مامان سکته کردو یستری شد تو بخش مراقبت ویژه به مامانی نمیشدبگیم حالش بدتر میشدچند روزی گذشت و تو یه مختصر سرماخورده بودی وحال داییم بهتر شده بود ومرخص شده بود دوروز قبل تاسوعابود که میارنش خونه روز قبل تاسوعا چشمشو به روی این دنیا بست چند روزی درگیر مراسم بودیم و تو توی این رفت وآمدا بدتر شدی .می دونی بدیت چیه لب به دارو نمی زنی واسه همین مریضیت طولانی میشه توی همین روزا بود که عمو حسینت از کربلا اومده میریم خونه مامانی دیدنش بقیه عموزاده هاتم بودن وتو خیلی خوشحال از داشتن همبازی گرچه که همشون پسربچه ان و جنس بازیاشون با بازیای تو فرق میکنه ولی ازدیدن بازیشون لذت می بردی .کلمه جدیدی یاد نگرفتی همون کلمات قبلی رو ولی واضح تر ادا می کنی و یاد گرفتی که با ایما اشاره هرچی که لازم داری بهم بفهمونی.برای بوس دادن مخالفت نمی کنی این روزا عاشق بابایی هستی تا میریم خونشون تا در رو باز کنن سراغ بابایی رو می گیری تو خونه خودمونم یا می گی بابا جو(باباجون) یا می گی بابایی .بیرون از خونه ام همه جا دنبال بابایی می گردی و هرکی شکل بابایی باشه واسش بوس میفرستی یا تمام مدت داری عکسشو می بوسی .شوری داری با بابایت!!!
راستی تولد دختر خاله جونتم بود فاطمه جون که تو شاطمه می شناسیش ما یه شب قبل از روز تولدش با یه کیک رفتیم خونه خاله وفاطمه وخاله رو که این روزا مشغول بنایی و تعمیرات خونشون هستن غافلگیرش کردی (که البته چون سخت درگیر بنایی هستن خونشون بهم ریخته واثاثیه شون جمع بود وآمادگی جشن تولد وجود نداره)فاطمه متولد آبانماهه واول توام قرار بود تو آبان بدنیا بیایی که یه خرده زودتر اومدی فاطمه خیلی دوست داشت تو 2روز دیرتر بدنیا می میومدی تا آبانی باشی مثل خودش.فاطمه خیلی دوست داره ها!!!!...



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پا به پای سیزده ماهگی
