ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

چهارده ماهگی نی نی عسلی من

13/0/11 21:40
44 بازدید
اشتراک گذاری


یکی دو روزی گذشته بود. از پایان سیزده ماهگیت منظورمه!! جمعه بودوشبش توی تب داشتی می سوختی وعمه حاجی من ما رو واسه نذری آش  بی بی دعوت  کرده بود وقتی داشتم لباستو عوض می کردم دیدم تنت دون دون شده ترسیدم به مامانی لیلا زنگ زدم گفت شاید آبله مرغان باشه به خاله زنگ زدم گفتم که شبش تب سنگینی کردی و الان تنت دون دونه اونم گفت به احتمال زیاد آبله اس تازه یادم اومد که شب مهمون داریم ودوستامون قرارهه همه امشب بیان خونمون از یه طرف نگران شدم که بچه های اونا که نوزادم بودند مبتلا بشن تصمیم گرفتیم اول ببریمت خونه خاله اگه گفت آبله اس به بقیه زنگ بزنیم برنامه امشب رو کنسل کنیم.بلافاصله رفتیم خونه خاله گفت شکل آبله نیستن چون دونه هاش به هم وصل بودن ولی آبله تاولاش جدا وپرآبن خدارو شکرخیالم از آبله راحت شد رفتیم خونه عمه وخانوم عموجان که پزشک بود اونجا بود وگفت این یه حساسیته دیگه خاطر جمع شده بودم اونجا همه فامیل رو دیدیم و خوش گذشت به تو که با بچه ها تو باغ سرگرم شده بودی  بیشتر خوش می گذشت چرا که تو عاشق حیوونایی واونجا پیشی دیدی  و هاپوهای جورواجورو یه عالمه گاووغازم داشتن وبه تو چه خوش می گذشت .بعدناهار برگشتیم خونه ومن کم کم خودموبا پختن کیک وشیر شکلات ودون کردن انارا با کمک بابا جون خودمو واسه پذیرایی از مهمونای شب سرگرم  کردم .قبل از اومدن مهمونا باباجون شمارو
برد خونه مامانی لیلا چون به خاله قول داده  بودیم .شب آقای سلطانی باخانومشوپسر6ماهشون سپهر +اقای حاجی آبادی با منصوره خانوم+امیدآقاباخانومش وپسر دوماهه اشون آریاآومدن خونه مون تو یکم بی حال بودی اون شب گذشت وصبح واست نوبت گرفتم و بردم پیش خانوم دکتر که تشخیص داد ویروسی به اسم ویروس دست وپا مبتلا شدی گفت که تو فصل پاییز شایع میشه وتو بچه های نوپا که تاولاش نه سوزش داره نه خارش یک هفته تا ده روزم طول درمانشه خیالم راحت شد ولی خیلی تاولای دلخراشی بودن من میخواستم  از بدنت عکس بگیرم اما باباجون گفت نمی خواد .این تاولا بیشتر تودست وپاهات بود البته توی دهانتم و چندتایی رو لبت بود کف پاهات هم داشت ولی این جوشا رو ی بقیه بدنت کمتر دیده می شدن بعد ازاینکه این ویروسا دست از سرت برداشتن دوتایی مون یه سرماخورده سخت شدیم یکمی طول کشید تاجون بگیریم هنوز خوب نشدیم اما الان بهتریم

طبیعت خونه عمه حاجی مامان جون









(از سمت راست)امیرمحمد-داریوش-مهرشاد-ثمین-درسا


تولد باباجونمه...


پنجم آذرشده وروز تولد باباجون منو ثمین یک هفته ای هست که دنبال یه هدیه واسه باباجون بودیم وبالاخره تصمیم گرفتیم یه بلوز واسش بخریم بعدازظهر یه کیک واسه باباجون پختیمو سالاداولویه که دوس داشت وشب یه جشن کوچیک 3نفره گرفتیم بهمون باوجود تو خوش گزشت البته که تو سال پیشم تو جشنمون بودی ولی امسال با اون دلبریات قضیه فرق می کرد(باباجون تولدت مبارک خیلی دوست داریم وبابت همه ی زحمتایی که واسه آرامشمون می کشی ازت ممنونیم الهی صدوبیست ساله شی)









وقتی دلم می خواد در نبود امکانات به شکل سنتی به مامان جونم کمک کنم







یه وقتایی شب  از بیرون میایم من میفهمم مامانم امروز کارای خونه رو دور زده می فهمم که زیر تشکای مبل آشغال مونده مامان تمییز نکرده (فکر نکنین من اون آشغالا رو اونجا قایم می کنم) این وقت شب باید اینا رو تمییز کنم .ای بابا؟!!!؟







وقتی مامانم لپ تابشو بهم نمیده باید با سیستم خودم کار کنم





من دوست دارم مامان جونم که بهم آبمی(آبمیوه)میده به لباسامم بدم شاید اونام دلشون بخواد!!!!!





پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)