یه روز تعطیل که باباجونم کوه نرفته....ودنجکده من
..
چقدر خوشحالم...
همه چی آرومه ..
باباجونم امروز...
پیش من میمونه...آخه ماهم دوس داریم بریم کوه ...اما باید تا بهار صبرکنیم تا بتونم با تودخترخوشگلم برم.
امروز وقتی خواب بودی بابا جون تصمیم گرفته یه دنجکده واست بسازه....
واز هیجان بیدارشدنت ودیدن این کلبه هرچی بگم کم گفتم
وای خدای من چقدر دوسش داری حتی شبا موقع خواب بهت میگم ثمین بیا بریم تو اتاق بخوایم دستتو میزنی به شونه ام میگی نه نه...!!!!ازمن میخوای که همون توی کلبه بمونیم...
باباجون یه چراغ سقفی توی کلبه ات آویزون کرده که میگی برق
اروخاموش کنیم واونو روشن تا سایه بازی کنیم.
خوشحالیم به خوشحالی تک تک لحظه هات عزیزم.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه روز تعطیل که باباجونم کوه نرفته....ودنجکده من
