ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

وروجک کوهنورد

ببخشید و ببخشید

سلام سلام من اومدم با این همه تاخیر اما چاره ای نبود  یه مدت اش رو درگیر بهانه جویی های شما دختر گلم بودم که بلافاصله وبه محض دیدن مامان جونت جلوی لپ تاپ شروع میکنی به بیرون انداختن صدات در راستای اجرای جیغ بنفش ومن مستأصل از این واکنش شما مدتی از دنیای مجازی دور شدم اما تا الان که تأثیری ندیدیم والان دزدکی دارم مینویسم برات ... یه بخش دیگه اشم مربوط به اینترنتم میشد که ایراد داشت بخش بعدی چیدن یه برنامه سفر ورفتن به یه سفر بعدشم رفرش شدن بعد از برگشتن از سفر بود جای همه دوستان خالی سمت شمال رفتیم هوا توپ توپ خیلی خیلی خوش گذشت  جای همگی خالی... اما..... بنا به دلایلی مموری دوربین  ش...
27 ارديبهشت 1393

این روزا وخواسته های تو

از حال وهوای اسفند ماه وبوی بهار گفتم برات  هوا بهاری بهاری شده انگار نه انگار که آخرزمستونه بیشتر روزا بیرونیم و تو این بیرون رفتن ها رو خیلی دوست داری  یکی از همین روزا که واسه خرید توی بازار بودیم وتو چشمت به این جوجه رنگی افتاد ومن یه ایست کردم نگاشون کردی چقدرم هیجان زده شده بودی  تا جایی که داشتیم دور میشدی خودتد از کالسکه آویزون کرده بودی و می گفتی بیده بیده بیده اینقدر گریه کردی که منو مجبور کردی واست جوجه بخرم خوب بود که خاله باهامون بود وجوجه  رو برامون اورود رفتیم خونه خاله زهرا وواسه جوجه هات دون گرفتیم آخه ابوالفضلم چندتا جوجه داره اومدیم خونه ویکی از جوجه هات حال ندار بود وتو خیلی خیلی خوشحال بودی ...
22 اسفند 1392

کنجکاوی

وقتی دوست داری ببینی این چه جور میوه ای؟؟؟ خودت از کیسه خرید برداشتی روی این چهارپایه  گذاشتی واینجور نگاهش میکنی !!! منم نمیدونم تو ذهنت چی می گذره....     | سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۲| 12:45 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
20 اسفند 1392

شلوغ پلوغ از همه چی از همه جا

سلام سلام میدونم خیلی خیلی دیر شده واسه آپ کردن اما معذرت معذرت شرمنده  شرمنده... این آخر سالی حسابی گرفتارم البته بیشتر تنبل ام . خونه تکونی مامانیشون تموم شده خونه تکونی خودمم تا حدودی تمومه بازار رفتنامون تمومی نداره که این هوا با این حال وهواش آدم رو از رختخواب میکشه بیرون و میاره تو بازار ولی وقتی برمی گردی شاید یه خرید از لیستت رو انجام دادی شاید این بهونه اس که فرداشم بری بازار... این روزا حال وهوا حال وهوای هفت سین و شیرینی پزون و سبزه انداختنه..... میخوام تموم کارا و فعالیتای روزای گذشته ات رو یکجا توی این پست بذارم *یکی از باز...
15 اسفند 1392

9ماهگی عشق قشنگم

شیطنتای دخترخاله بعد از مراسم سوا کردن هسته های آلبالو واسه پختن مربا در اوایل نه ماهگیت دندانهایت در آمدند(دو دندان پیش پایین)شعرها وبازیهای آشنا را می شناختی وبا شنیدن اسمت سرت را فورا برمی گرداندی حمام کردن را خیلی دوست داشتی وبا گربه های توی حیاطمون دوس شده بودی هر روز چند دقیقه ای رو پشت درب توری حیاط خودتو باهاشون سرگرم می کردی نزدیک ماه رمضون می شدیم ویه برنامه تفریحی گلگشتی با مامانی ودایی هاشون رفتیم روستای بار علی رغم اصرار بقیه که می گفتن تو رو با خودمون به آبشار نبریم ولی ما گوش نکردیم وتوروبا خودمون بردیم آبشار تموم مسیر رو بغل باباجون بودی خاله زینت ودایی رضاهم اومده بودن خوش گذشت .ما بهت می گفتیم ثمین ...
29 13

8ماهگی عشقم

ثمین با لباسی که قراربود تو مراسم عروسی دایی جون بپوشه اما با مخالفت برای پوشیدن فقط تونستیم روی همون لباست پرو بگیریم ثمین توی حیاطمون با باباجونش بساط چای  آتیشی راه انداختن این ماه متقارن شده بود با جشن عروسی دایی هادی به خوبی در کالسکه می نشستی با روروک به خوبی راه می رفتی معنای کلمه نه را کمی تشخیص می دادی وبه سمت اسباب بازی های دورتر خیز می کشیدی .بابا+م م +ماما+به به رو می گفتی بازی کردن رو دوس داشتی .تمرکزت روی اشیا خیلی عالی بود ومدام دنبال اسباب بازیایی می گشتی که پرت شون کرده بودی  در آستانه دندان در آوردن بودی ودقیقاشب مراسم دایی بدخلقی وبهانه جوییات به حد اعلا رسیده بودوصبح بعد مراسم متوجه شد...
29 13

10ماهگی عشق قشنگم

ثمین بعد از حموم کردن دربهشت مامانی لیلا با ثمین تو دربهشت(مامانی ببخشید که دوربینمون عکسای خوبی نگرفته هرکار کردم دلم راضی نشد عکسای خاطره انگیز این برنامه رو نذارم) دالی دالی این بازی بود که دوسش داشتی وهیجان زدت می کرد دس دسی بای بای کردن از کارای روزمره ات بود که خیلی خوب ازپسش بر می اومدی. اگه ازت می پرسیدم بابا کجاست؟؟کنجکاوانه اطرافتو نگاه می کردی توی این ماه تمایلت به سینه خیز و پی اسباب بازی رفتنات بیشتر شده بود.چو ن توی  این روزا عروسی زیاد رفته بودیم همیشه تو ماشین که می نشستیم  اتگارتو عروس کشونیم هی می گفتی هو هو.خیلی بازیگوش شده بودی وهرشب که باباجون آخر شب ما رو می برد دور زدن سرتو از ماشین بیرون می اوردی ...
29 13

7ماهگی نفسم

وقتی خوابت عمیق میشد... مراسم مدال خورون ... خب مگه چیه باید تستش کنم ببینم اصله یانه؟؟شاید کلاه سر دخترخاله ام رفته باشه!!! نه میگی اصله !طلاس کم کم شروع به حرف زدن کرده بودی وصداهای قابل فهم زیادی ادا می کردی ا سمه خودت رو می شناختی وهمیشه بعد از انجام هر کاری  متعجبانه نگاهم می کردی و منتظر بودی تا دوباره برات تکرارش کنم تو خوردنیا به شیر بیسکویت علاقه مند شده بودی اون روزا تقریبا دو سه ساعتی ازت دور بودم وتو پیش خاله ها می موندی پچون من می رفتم سالن بدنسازی با کمک روروک خیلی خوب راه می رفتی غلت می زدی وبه طلاجات علاقه بخصوصی داشتی مخصوصا گوشواره وتوگردنی. اونم اگه توگردنی خاله کوچیکه بود محشر بود ...
29 13