ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

وروجک کوهنورد

بازی(21) آشنایی با چسب وکاغذ

بازی(21) آشنایی با چسب وکاغذ  امروز بالاخره تصمیم گرفتیم با چسب وکاغذ وقیچی بازی کنیم و آشنا بشیم که چسبوندن یعنی چی؟ ما چند روزی بود که چسب و کاغذ کادو رو آماده کرده بودیم وامروز دست بکار شدیم و اینم ادامه ماجرا......    این کار برشش با خودم بود چون شما نمیتونی با قیچی کار کنی عدش یک دو نمونه از عکسا رو چسبوندم بعدش شما فهمیدی که باید چیکار کنی .... اینکارای صفحه بعد برشاش رو با دست به تنهایی وبدون کمک من انجام دادی و همینطور چسبوندشون رو .برای اولین بار منکه از ماحصل کارت راضی بودم       ...
25 مرداد 1393

بازی گروهی

این روزا حالمون خوبه فارغ از استرسای روزانه به آغوش تو پناه میبریم  به خنده هات به شیرین زبونیات به کارای جدید و الگو برداریات از کارای دیگرن این روزا با تو خوبیم خدایا لحظه های همه رو سرشار از این خوب بودنا کن خدا از تو وتوها به همه هدیه بده تا همه خوب بشن ... این روزا هرچی میتونم میگم شکرت خداجونم ممنونم ازت ممنون به خاطرهمه چی وهمه چی و همه چی روزی هزار بار شکرش میکنم که تورو با این همه عشق به منو پدرت داده.... . . .   بالاخره رسید اون روزی که توبرنامه هامون بود یعنی فراهم اومدن شرایط یک بازی دسته جمعی ثمین با درسا و داریوش و ماهرخ سپهرو کیانا و ص...
24 مرداد 1393

بازی(20)تمرین مامان شدن

مثل هروز توی آشپزخونه سرگرم کارام بودم وتوهم مثل همیشه سرکی تو کابینت کشیدی و چندتا ظرف واسه بازی برداشتیوبردی  منم داشتم داخل یخچال رو تمیز میکردم که یه لحظه اومدی کنارمو تیز غیب شدی اولش که سرم به کارم بودمتوجه نشدم یکم که گذشت از اینکه بدون نق زدن واصرار من از و توآشپزخونه بیرون رفته بودی شک کردم که داری یه آآتیشی میسوزونی.....   بله شما تو همون چشم بهم زدن که اودی در یخچال گویا فرز یه تخم مرغ برداشتی ومنم نفهمیدم وادامه ماجرا به شرح تصویر     ...
21 مرداد 1393

.بازی14بازی آب و رنگ

یه روز ویه بازی و آب و رنگ ... البته با کمی شیطنت ثمین در مزه کردن ودزدکی خوردن آبهای رنگی.....           ولذت بردن بی دریغ دخترکمان از این بازی آب ورنگ     | یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۳| 10:20 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
18 خرداد 1393

یه روز در طبیعت ویه تجربه از جنس پروانه شناسی(گردش علمی).بازی 12

        مادوباره دوسه روز بعد با خانواده مامانی لیلاشون واسه برنامه صبحانه وتوت خوردن به همین مکان اومدیم واین تلاش شما برای بالا رفتن از درخت وتوت چیدنه...       در اینجا که از بالا رفتن درخت باز موندی.... واین تجربه آشنایی با پروانه اس که این پروانه بالش شکسته بود و بین بوته ها بود وباباجون واست پیداش کرد و تو با اصرار زیاد میخوای بهش توت بدی و اینجوری شد ماجرای دوستی شما با این پروانه ناز تا شب بعد با این پروانه سر...
15 خرداد 1393

.بازی13کیک پزون ثمین واسه باباجونش توی روز پدر

روز پدر بود ومن تصمیم گرفته بودم  کیک بپزم یکی واسه پدرم یکی واسه پدرت مشغول بودم وتوهم از فرصت استفاده میکردی وهرچی میخواستی بدون معطلی میگرفتی چون فقط میخواستم سربه سرم نذاری تا به کارم برسم ولحظه ای سکوت بود وسکوت، نمیدونم چرا به این سکوت شک نکردم فقط چند لحظه سرمو گرفتم بالا ومنم با همین صحنه هایی روبرو شدم که شما هم میبینید . . .           ...
11 خرداد 1393