سخت مشغولیم...
خیلی خوشحاله شاد شاد ...
پابه پای من کمک میکنه وهمش تو فکر تولدشه ومدام میپرسه مامان جووون تولد میخری؟؟؟میگم مگه تولد خریدنی؟میگه آره!!!!
میگم چیه تولد میخرم ؟میگه کیک ،کلاه
اگه خدا بخواد وهمه چی رو برنامه پیش بره میخوایم قبل از شروع محرم یه تولدی که دوست داشته باشه براش بگیریم علی رغم اینکه این دوهفته خوبی رو پشت سر نذاشتیم به خاطر حاد شدن درد های مامانی لیلا...
فعلا یه سردوجاییم هم دنبال هماهنگیای جشن هم دلواپس حال مامانی لیلا...فقط امیدوارم مراسمت بتونه روحیه مامانی رو بهتر کنه روزای افسرده بدی رو میگذرونه...
این صدای تالاپ تولوپ قلبمه،آره یاد 28 مهر دوسال پیش ...
چه حالی داشتم توپوستم نبودمو در عین حال نگران ،تو داشتی می اومدی ومن حیاط دلمو برات آب وجارو کرده بودم...
حالا الان جای آهنگ من چه قدر خوشحالم خالیه...
واقعا من چقدر از داشتنت خوشحالم وچه قدر آروم ممنون خدایم وسپاسگذار این موهبت ...
خدا کنه که باشی وسلامت ،باشی وشاد،باشی ودل زنده...
توکه هستی تو که باشی همه چی آرومه
ذلم میخواد ازاین حال خوبم بنویسم وبنویسم گرچه که خیلیش نوشتنی نمیشه اما سخت مشغولم ایشالله تو پی نوشت این پست هام احساسای جاموندمو ثبت میکنم
کمتر از سی ودوسه ساعت تا تولد دوسالگیت مونده عشق قشنگم خیلی دوست دارم
.
.
.
بهترینها رو برات میخوام


سخت مشغولیم...
