ازدامنه سخنوری های دنیای من ثمین(2)
خب تکلیف لغات مشخص شد همه رو میگی اگه بخوام بنویسم باید یه فرهنگ لغت بنویسم
امااز سخنوریات ثمین بانو
.
.
.
یه روز نشسته بودیم خاله زینت میگه فائزه ام زنگ نزد معلوم نیس چیکارمیکنه...
ثمین درجواب باحالت تعرض:خب رفته درس بخونه این که گریه نداره
اونوقت ما
یکیمون غش کرده
یکیمون دنبال دیوار که سرشو بکوبه به دیوار
.
.
از اونجایی که من اهل کفش پاشنه دار نیستم مگه مجلس عمیقی باشه دخترکمان مامانشو با کفش پاشنه دار خیلی کم دیده وتصوری از کفش پاشنه دار نداره..
داریم میریم یه مهمونی دوستانه....چکمه هامو میارم میپوشم ...
ثمین:چه کفشای قشنگی!!!اینارو ازکجاخریدی؟؟
مامان:اینا رو نخریدم بابایی وقتی رفته مکه اینا رو واسم خریده...
ثمین:کاشکی بابایی واسه منم کفش نوک دار میخرید(من اصلا تا حالا در مورد کفش پاشنه بلند برات حرف نزدم حالا با چه ذهنیتی اسم این کفشا رو نوک دار گذاشتی نمیدونم واااللا)
.
.
موهاشو مدل جدیدی جمع کردم میگم ثمین برو تو آینه خودتو ببین
میگه:آینه کجا ؟میگم:اتاق مامان وبابا
میگه چرا من تو اتاقم آینه ندارم؟؟؟
کاشکی برای اتاق منم آینه میخریدی!!!(کاشکی جز جدانشدنی صحبت های این روزات شده)
.
.
دوست مامانی لیلا اومده خونه مامانی احوالپرسی...
دارن مامانی رو نصیحت میکنن که چرا اینقدر بیقراری میکنی اینقدر گریه نکن(آخه دایی رضا دانشجوی شاهروده وخاله فائزه هم ارشدشو تازه قبول شده واین روزا تو تهرانه و مامانی یهو تنها شده..)
ثمین:خودشوقاطی حرف بزرگترها کرده میگه:مامانیم همش داره برا پسرش گریه میکنه،برا دخترش گریه میکنه!!!! دوست مامانی
بععله!!!ماهم
.
.
یه روز خونه خاله بودیم داریم برمیگردیم دم درخونه خاله رو به فاطمه میگی: این دختره زی زیه؟؟؟(زی زی همون خاله زهراس)
.
.
یکی از آرزوهات وبرنامه های این روزات که از سرت هم نمی افته،
همیشه درحال بیان کردن اینه که من پول میخوام واسه چی میخوای؟میخوام بلیط بخرم برم پیش جونم(جون همون خاله فائزه جون)!!مگه جوونت کجارفته؟تهران...
.
.
این خوب تره اون کثیفه!!!وقتی یه لباسو میخوای به انتخاب خودت بپوشی...
.
.
.یه جمعه صبح تا شب باباجون ثمین رو برده گردش حالا 12 شب برگشته ولی دوست نداره بره خونه ثمینم مقاومت میکنه که نیاد خونه ،باباجونشم میگه بیا دیگه من خسته ام باید فردا برم سرکار..
ثمین :باباجون نرو مغازه
بابا:چرا دخترم نرم؟باهم بریم گردش
بابا هم گفته نه دخترم دوباره یه روز میبرمت گردش...
ثمینم خم شده از کوچه یک سنگریزه برداشته باخودش اورده بعد انداخته تو کفش باباش بعدم گفته تا نتونی بری مغازه، باباجونشم منطورشو نفهمیده..
صبح که باباجون میخواد بره بیرون سنگ رو توی کفشش میبینه وتازه میفهمه منظور این عسلی چی بوده..
این کلک توکفش باباش سنگ انداخته به خیال خودش که دیگه باباش نمیتونه بره بیرون پیشش میمونه واونو میبره گردش

.
.
این دخترما ازبس خونه مامانیشه اونجا بهش حس ریاست دست داده...
خاله زهرا ماشینشونو اوردن توپارگینگ مامانیشون ...
حالاهی ثمین میگه کی میاین ماشینتونو ببرین...
.
.
ازم میپرسه مامان جون کیفت رو لازم دارم کجاس؟؟
منم کاردارم میگم نمیدونم خودت پیداش کن..
باخودش داره حرف میزنه ..
کیف ات رو میزه مامان؟هست؟؟شایدباشه!!؟بایدباشه


.
.
دیشب قرارشد بریم یه چسب واسش بخریم با باباجون آخرشب رفتیم مغازه دوست باباجون حالا یه چسب کجا وکتابایی که میدید ومیخواست چندتا کتاب خریدیمو بعد روز بعد به بابایی نشون داد وبابا به من میگفت اینارو جدید خریدی ؟گفتم آره میخواستیم چسب بخریم 25تومن براش کتاب خریدیم...
حالا ثمین بلافاصله میگه :بابایی همین 3تا کتاب 25هزارتومن(تازه 25 ومیگفت بیدوپنج)


ازدامنه سخنوری های دنیای من ثمین(2)
