کودکانه های دخترم...
واقعا که چقدر زود دیر میشه ،تاچشم روهم میذارم کودکی ات داره رخت میبنده روز به روز پا تو دنیای جدید استقلال فردی ات میذاری ووابستگی ات از من فاصله میگیره...
دیگه خیلی وقته که تنهایی میری دستشویی(البته با فراهم بودن شرایط یعنی باز بودن درب وروشن بودن لامپ بعضی وقتا که مشغولم تا به خودم میام میبینم به بهانه شستن دستشویی کلی آب بازی راه انداختی،واسه دستشویی رفتن خودت شلوارتو درمیاری واگه شلوارراحتی باشه حتما خودت میپوشی)
کلاه وشالگردنتو خودت میپوشی ،واز همین کارا دیگه...
یه روز تو آشپزخونه بودم که دیدم سروصدایی ازت نیس اومدم پی ات دیدم درب اتاق بسته اس لای درروبازکردم دیدم مشغولی ازتولباسات اینارولنگه به لنگه ورداشتی وبه این شدت مرتب پوشیدی واومدی بیرون میگی مامان من آماده ام!!


یه عصرپاییزی






| سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳| 12:40 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


کودکانه های دخترم...
