روزایی که گذشتن...
بعداز چند وقت دوری از سنگ هاش دوباره امروز پیداشون کرده ومنم که سرگرم کارام بودم اومدم دیدم سرگرمه پرسیدم ثمین چیکار میکنی؟بیشتر تعجبم از این بود که همیشه این سنگ ها رو با تلاش زیاد روهم سوار میکردی اما امروز یه جور دیگه چیدی، که میگم این چیه؟میگی خونه واسه جنگلام (یعنی حیوونای جنگلم)...
میگم دیگه چی ساختی ؟؟میگه مغازه غفارپور!!!!!مغازه حمیدآقا همنوردش رو میگه که کنار خونه مامانی لیلاشه حالا چرا مغازه حمید آقا رو ساخته منم نمیدونم وااالا...(البته این مال روزای قبل از تولد دوسالگیته)


روزای پاییزیمون به عصری پاییزی رسید که ماهم زعفرون تمییز کردیم واسه شله زرد نذریمون که در پیش داریم ...
این زعفرونا محصولای زمین دایی هادیه ...
توهم دستی رسوندی وکمکم میکردی اما ریخت وپاشت از کمکت بیشتر بود....


ماروزای پاییزی رو به حال خودشون نمیذاریم یه برنامه ناهار وپرکردن وخالی کردن ریه هامون از هوای پاکو ونوازش دادن چشمامون به این رنگ ها وبرگ های هزار رنگ شرح ماوقع ظهر پاییزیمونه...
به اصرار ثمین که گفته منو ببر گردش اومدیم ...
میگیم کجا بریم گردش؟ میگه طبیعت!!!!!

این برنامه رو با عمو رسول ومنصوره جون بودیم





اینجا تموم تلاشش اینه که برگای پاییزی جمع کنه وبا خودش ببره خونه کاردستی درست کنه
میگیم چی جمع میکنی؟؟میگه برگای پاییزی....
مگه برگای پاییزی چه رنگین ثمین جون؟؟؟؟میگه زرد..ناجی(نارنجی)قهه ای(قهوه ای)

به روزای آخر آبان نزدیک میشیم و 27 آبان هفدهمین تجدید خاطره زمینی شدن فرشته خونه خاله زهراشون یعنی فاطمه جونه ...
تولدت مبارک خواهرزاده گلم ...
به بهانه یادآوری این تکرار شیرین با پختن یه کیک شکلاتی که فاطمه عاشقشه ویه هدیه ناقابل رفتیم خونه خاله زهرا

روز آخر آبانمون رو به تقاضای ثمین جون که گفت بریم شهربازی ،سری زدیم به خانه کودک شکرستان خاله ندا وساعتی سرگرم بودی وبه قول خودت خوش گذشت بهت...






روزایی که گذشتن...
