ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

وروجک کوهنورد

بازی (19) بازی با سنگ

تو آشپز خونه مشغول کارای روزمره ام بودم وتوهم داشتی تلاش میکردی سنگات رو روی هم بچینی اما چون یه صیقل خاصی دارن از رو هم سر میخورن وتو دوتا رو بیشتر نمیتونی رو هم سوار کنی یکی از بازیات این میشه که دسته های دوتایی درست میکنی منم مشغول کارام یهویی که برگشتم دیدم داری سنگارو از توی یقه ات میریزی تولباست کمی صبر کردم که ببینم میخوای چیکارکنی دیدم همه سنگا رو ریختی تو لباست و بعد با تکون دادن شکمت صدای سنگارو دراوردی  بعد با خوشحالی اومدی سمت من که نشونم بدی که سنگات یکی یکی از پاچه شلوارکت رو زمین میرختن وتوهم با تعجب نگاشون میکردی!!!!       ...
21 مرداد 1393

قزی خانوم هندی

      یکی از سرگرمی های این روزاته که لباسای خودتو تن عروسکات میکنی ولباسای بزرگترا رو واسه خودت جور میکنی اینم نمونه اش که با شالای خاله جونای محترم اسباب شادی وخنده مونو فراهم کردی ...شدی مانکن سیار هرچی دم دستت میرسه تست اش میکنی     | سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳| 13:55 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
21 مرداد 1393

ساقیا آمدن عید مبارک بادت....

        هزاران آفرین بر جانت ای ماه / روان عاشقان قربانت ای ماه مبارک باد ماه عشق بازان / که بنشینند در ایوانت ای ماه مبارک باد عید روزه داران / نکویان جهان مهمانت ای ماه . . .       مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام ...
7 مرداد 1393

از دامنه خرده فرمایشات طوطی سخنگوی من در بیست ویک ماهگی(3)

خب طوطی خوش زبون ما این روزا تو اوج دلبری قرارگرفتی وبا صحبتات و تیکه کلامات مدام داری از خانوادمون تلفات میگیری اونقدر غش وضعفی میدیم که نگو ونپرس.....   تقریبا تمام کلمات وواژه هایی که دوروبریات تو مکالمه های روزمره شون استفاده میکنن رو توهم شکسته بسته بیان میکنی این کلمه  هاخیلی زیادن ومنم واقعا یادم نمیمونه  که برات بنویسم همین قدر بدون که دایره لغتت تو بیست ویک ماهگی ات عاااااااالیه... مثلا ... میمه مُخام(میوه میخوام) ...
1 مرداد 1393

به اوج رسیدن استقلال فردی(بای بای شیر مامان)

الان که دارم این پست ومیذارم هلاکمو خیلی خسته وخوابم میاد،آخه از دیروز یه تصمیم جدی گرفتم واونم از شیر گرفتن تو نازگلمه علی رغم اینکه دلم میخواست تا دوسال کامل شیر بخوری اما تو شیر منو جایگزین وعده ای غذایی ات میکردی وخیلی وابسته شیر من شده بودی که تو ماه پیش که با دکترت مشورت کردم اجازه داد از شیر بگیرمت تا بتونی غذا بخوری ....   یک ماه میشه که دارم از بعد ذهنی وروانی روت کار میکنم تا این روزا کمتر اذیت بشی نمیدونم چقدر تونستم تو رو برای این شرایط اماده ات کنم ... اما از دیروز که جدی بهت شیر ندادم خیلی اذیت میشی خیلی بیقراری و تو که اینقدر خوشخوابی از دیروز پلک بهم نرسوندی آخه عادت داشتی فقط در حال شیرخوردن بخوابی دیشبم ...
29 خرداد 1393

استارت پروژه بای بای پوشک

این روزا دخترکمان یک قدم بلند به سمت استقلال فردی برداشته وبه قول گفتنی به سمت بزرگ شدن خیز برداشته ....... . چندروزی بود که تو فکر این بودم که چه جوری وازکجا شروع کنم تمرین کنترل ادرارت رو...  البته بیکار ننشسته بودم وهرازگاهی درمورد این موضوع که تو بزرگ شدی ودیگه به پوشک احتیاج نداری پوشک واسه نی نیاسو از این قبیل حرفا باهات صحبت کردمووهرازگاهی ازت میخواستم که بری توی توالت دستشویی کنی ویادآوریت میکردم که موقع رفتن به دستشویی است اما بطور جدی کارنمیکردیم تا اینکه یکی دوروز پیش خونه مامانی لیلا بودیم داریوش دایی مهدی هم اومده بود وماماننش تصمیم جدی گرفته بود که از پوشک بگیردش وداشت باهاش تمرین میکرد و...
29 خرداد 1393

.بازی14بازی آب و رنگ

یه روز ویه بازی و آب و رنگ ... البته با کمی شیطنت ثمین در مزه کردن ودزدکی خوردن آبهای رنگی.....           ولذت بردن بی دریغ دخترکمان از این بازی آب ورنگ     | یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۳| 10:20 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
18 خرداد 1393