برای پدرم.....
برایم بگو که چگونه شور وحالت را رهسپار سبد آرزوهایم کردی برایم بگو از پینه هایی که سالها بر دستت نشستند برایم بگو به نرم شدن کدامین عشق زمختی دستانت را خریدی و جای تاول هایی که زمخت تر کرده بود به هنگام نان در آوردنت از میان سنگ وخاک برایم بگو چگونه این همه سال دویدی در پی آب و نان برایمان به کدامین قوه می دویدی تا راه بر آرزوهامان باز کنی .این غبار سرد پیری که به دیدگانت روی آورده سرمه چشمان امروز من ومن های خانواده ام میشود آسوده باش که دوستت داشته ام وتا آخرین نفس میخواهمت آسوده باش که بهترین بوده ای بهترین پدر .به حرمت این همه فداکاری ات خاک پایت را میبوسم سرمه چشمم میکنم وبا افتخار در کنارت ق...
نویسنده :
مامان سمیه جونم
11:18


