ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

دلنوشته ای برای دّر گرانبهایم ثمینم

امروز تولدمه بیست ونه سالگی ام رخت جمع کرده و از لحظه هام گریزون شده دارم وارد آخرین سال دهه دوم عمرم میشم نمیدونم به خودم میاد که بیشتر از بیست واندی با این دنیا دست وپنجه نرم کردم حالا که به عقب تر نگاه میکنم نمیدونم که به بازم دلم میخواد که تو اون روزا باشم یا نه ؟روزای گذشته رو دوس دارم بچگی ترهامو دوس دارم دستای پینه بسته پدرم که تو اون روزا جا گذاشتیم واومدیم ودوس دارم بعضی وقتا دلم میخواد بریم همون روزا اما دلم میگیره واسه اون همه زحمت وشب بیداری پدرم دلم میسوزه نمیخوام دیگه اذیت بشه همه زحمتایی رو که به دوش میکشید تا امروز من وماهای خونواده ام شدیم این ،آره همین اینی که هستیم حالا این روزها تو خانوادمون غصه بی پولی نداریم حالا به...
30 شهريور 1393

بازی (23) ماهیگیری با ماهی های کاغذی از دامنه بازیهای گروهیمون

دوباره یه عصر دیگه ویه دورهمی دوستانه ویه بازی هیجان انگیز دیگه،گاهن با این بازی ما مادرا هم تخلیه میشیم.... امروز قراره با این طرح ها ی چاپی که میبینیم یه کارایی انجام بدیم یعنی اولش قراره دردونه ها وشاخ شمشادا این ماهی خوشگلا رو رنگ کنن که از این رنگ توسط ثمین ناناز همین خط های ماندگار بسی مانده خب ثمین کوچیکه ومفهوم رنگ آمیزی براش قابل درک نیش فکر میکنه رنگ آمیزی هم همون نقاشیه.....     حالا ما هم کمی تقلب رسانده وماهی دخترکمان را برا ی مرحله بعد آماده میکنیم(البته همه مادران مجبور به کمک شدن)...خخخخخخخخ حالا باید شکل ماهی ها را برش میزدیم من عا...
25 شهريور 1393

بدون شرح 6

یه وقتای.... یه جورایی .....با یه چیزایی .... بهتون خوش میگذره       | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳| 9:34 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
25 شهريور 1393

بدون شرح 6

یه وقتای.... یه جورایی .....با یه چیزایی .... بهتون خوش میگذره       | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳| 9:34 | مامان سمیه جون | رد پاهاتون   ...
25 شهريور 1393

آشنایی با سازمان آتش نشانی از مجموعه فعالیت های گروهی مون

ما امروز  قصد نداشتیمتو این برنامه شرکت کنیم چون فکر میکردیم واسه سن دخترمون مفید نیس واز الان آموزش اینچنینی زوده،  یکم با خودمون کلنجار رفتیمو به این نتیجه رسیدم که حالا هیچی نصیبمون نشه دخترم دوستاشو میبینه وتصمیم به شرکت تو کلاس گرفتیم با اینکه تعداد کمی از دوستان در برنامه شرکت کرده بودن ولی کلاس تکاپوی خودشو داشت وبچه ها تا وارد مرکز شدن دست به سنگ شدن گرچه که دخترم من به این دیواره مصنوعی علاقه نشون نداد ووقتی ازش خواستم بره رو دیواره خیلی صریح گفت :دوست ندارم،ماهم اصرار نکردیم یکم زمان برد تا با محیط اخت بشه واسه همین زمانی که دوستاش بعد از آشنایی با کفش و لباس آ...
25 شهريور 1393

بازی(22) کار با کاغذ رنگی وچسب از دامنه بازیهای دست ورزی گروهیمون

خذارو شکر که بازم تونستیم دور هم جمع بشیم و از دور هم بودن و تماشای بازی دردونه هامون شاد بشیم ولذت ببریم وخدا رو برای دادن بچه های سالم شاکر باشیم... بریدیم وبریدیم چسبوندیم وچسبوندیم همه تیکه های کاغذ رنگیامونو هم ما مامانا هم بچه های گلمون اینجوری بود که گلدونه ها نباید از قیچی استفاده میکردن باید با کمک گرفتن از انگشتاشون کاغذ رنگیا رو تا جایی که میتونستن ریز میکردن و بعدش به کمک چسب  داخل طرح هایی که به هرکس متناسب سنش  طرحی داده شده بود رو به جای رنگ امیزی پر میکردن....     این طرح ا...
9 شهريور 1393

بدون شرح5

                ثمین مامان نوریشو به قول خودش گوگوری میکنه (مادربزرگ مامان سمیه که بین بچه های فامیل به مامان نوری یا همون بی بی کوچولو معروفه) ...
6 شهريور 1393

برای دخترم.....

هرروز که میگذرد دلم تنگ ژست های گذشته ترت میشود         واینک گلم ...   میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید ...
6 شهريور 1393

شب مونی با مامانی لیلاشون تو کاشمر

غروب که شد رسیدیم کاشمر  مستقر شدیم تو سؤیتی که دایی ابوالفضل هماهنگ کرده بود اینجا ثمین در نهایت آرامش لمیده تا مامان جونش به کاراش برسه   انگار نه انگار که این طلا خانوم از خواب بیدار شه انگار تموم شب رو تو جنگ بوده وتازه از جنگ برگشته           ...
5 شهريور 1393