دلنوشته ای برای دّر گرانبهایم ثمینم
امروز تولدمه بیست ونه سالگی ام رخت جمع کرده و از لحظه هام گریزون شده دارم وارد آخرین سال دهه دوم عمرم میشم نمیدونم به خودم میاد که بیشتر از بیست واندی با این دنیا دست وپنجه نرم کردم حالا که به عقب تر نگاه میکنم نمیدونم که به بازم دلم میخواد که تو اون روزا باشم یا نه ؟روزای گذشته رو دوس دارم بچگی ترهامو دوس دارم دستای پینه بسته پدرم که تو اون روزا جا گذاشتیم واومدیم ودوس دارم بعضی وقتا دلم میخواد بریم همون روزا اما دلم میگیره واسه اون همه زحمت وشب بیداری پدرم دلم میسوزه نمیخوام دیگه اذیت بشه همه زحمتایی رو که به دوش میکشید تا امروز من وماهای خونواده ام شدیم این ،آره همین اینی که هستیم حالا این روزها تو خانوادمون غصه بی پولی نداریم حالا به...
نویسنده :
مامان سمیه جونم
8:06


