ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

وروجک کوهنورد

ازدامنه سخنوری های دنیای من ثمین(3)

یه روز که یکم هواسرد بود وحوصله نداشتم ثمینو لباس بپوشونم  وباخودم بیرون ببرم وکارم فقط نیم ساعت طول میکشید واگه ثمینو میبردم باید یک ساعت ونیم علاف میشدم وحوصله پیداکردن جاپارکم نداشتم تصمیم گرفتم ثمینو تنهایی توخونه بذارم وخیلی سریع برم وبرگردم...   تازه بیدارشده بود بهش گفتم ثمین شما یه کوچولو خونه بمون وبا لگوهات بازی کن تا من یه سر برم بیرون زود میام ،اولش گفت منم میام بهش گفتم که زود زود برمیگردم راضی شد وبالاخره نیم ساعت تو خونه باخودش بازی کرد تا برگشتم جایزه هم براش یه پنس ست لباسش خریدم ... حالا یکی دوهفته ای از اون ماجرا گذشته میخواهیم بریم بی...
26 آذر 1393

ازدامنه سخنوری های دنیای من ثمین(2)

از دایره لغات وواژه هات که چی بگم... خدابیامرز دکترمعین تنش توگور میلرزه میگه باز این چه موجودیه دیگه هرچی لغتی تو روز مره از دهان بقیه بشنوه بلافاصله بیان میکنه ومیره تو مخلیه اش ودرطول روز یا هرجا که کاربرد داشته باشه از این لغاتش استفاده میکنه...   خب تکلیف لغات مشخص شد همه رو میگی اگه بخوام بنویسم باید یه فرهنگ لغت بنویسم امااز سخنوریات ثمین بانو . . . یه روز نشسته بودیم خاله زینت میگه فائزه ا...
23 آذر 1393

گلواژه های این روزات(2)...

بوبات بده(حبوبات)...حبوبات چیه؟؟بوبیا(لوبیا....البته حالا دیگه کامل میگه) جامیدی میدی(جامدادی) قوربابه(قورباغه) بادیجون(بادمجون) دوخرچه(دوچرخه) ارتیکه(ارکیده) گردبندن(گردنبند) کاشپن(کاپشن) شیرین پلو(شیربرنج) آشزخونه(آشپزخونه) این شیرین زبونیات زیادن الان حضورذهن ندارم توی پست دیگه واست میذارم....     | چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳| 21:34 | مامان سمیه جون...
19 آذر 1393

بازی 36

امروز دخترکم از من خمیربازی خواست منم کار داشتم سعی کردم بپیچونمش اما اینقدر پافشاری کرد که نشد رفیم خونه مامانی ویکم ازشون آرد گرفتیم وازخواب که بیدار شد این گوله های خمیربراش آماده بود خیلی خوشحال شد... ا    اینا رو ازم میخواست من براش درست میکردم(خورشید،ابر،کوه،چمن...)    اینجام خودش غرق شکلسازیه  قسمت اعظم این آدمک رو خودش ساخته...کمک من خیلی...
19 آذر 1393

بازی(35)

یه بعدازظهرازخواب پاشده میگه مامان جون من چیکارکنم؟؟میگم برو بازی کن ،میگه چه بازی؟ منم یکم فکرکردم به نظرم رسید بالشتک های مبل رو به بازی بگیریم وبرای تمرین تقویت هماهنگی حرکات چشم وبدن این بازی رو انجام دادیم که این بالشتک ها با فاصله ازهم چیده شده بود وباید به ترتیب روشون میپرید وپاش رو نباید رو زمین میذاشت       وقتی که حسابی تخلیه انرژی شد به حال خودش گذاشتمش بع...
19 آذر 1393

این روزها....

اون روزامونو یادتونه اون گردشه رو ،جمع کردن برگارو از طبیعت ... آره این شده نتیجه اش که میخواست کاردستی درست کنه الان که دارم این پست رو میذارم داره با خودش حرف میزنه...منو ومامان بابام اینجا رفتیم برگ جمع کردیم اینا رو تو خونه مامانی چسب آبکی زدم ،خاله زینت بهم چسب داده.....   یه روز بخودم اومدم دیدم کش موهاشو خالی کرده وکش سبزهارو یه جا جدا دسته بندی کرده اینم تمرین تفکیک کردنش بوده که بدون دخالت من انجام داده...   ...
12 آذر 1393

کودکانه های دخترم...

واقعا که چقدر زود دیر میشه ،تاچشم روهم میذارم کودکی ات داره رخت میبنده روز به روز پا تو دنیای جدید استقلال فردی ات میذاری ووابستگی ات  از من فاصله میگیره... دیگه خیلی وقته که تنهایی میری دستشویی(البته با فراهم بودن شرایط یعنی باز بودن درب وروشن بودن لامپ بعضی وقتا که مشغولم تا به خودم میام میبینم به بهانه شستن دستشویی کلی آب بازی راه انداختی،واسه دستشویی رفتن خودت شلوارتو درمیاری واگه شلوارراحتی باشه حتما خودت میپوشی) کلاه وشالگردنتو خودت میپوشی ،واز همین کارا دیگه... یه روز تو آشپزخونه بودم که دیدم سروصدایی ازت نیس اومدم پی ات د...
11 آذر 1393

روزایی که گذشتن...

  بعداز چند وقت دوری از سنگ هاش دوباره امروز پیداشون کرده ومنم که سرگرم کارام بودم اومدم دیدم سرگرمه پرسیدم ثمین چیکار میکنی؟بیشتر تعجبم از این بود که همیشه این سنگ ها رو با تلاش زیاد روهم سوار میکردی اما امروز یه جور دیگه چیدی، که میگم این چیه؟میگی خونه واسه جنگلام (یعنی حیوونای جنگلم)... میگم دیگه چی ساختی ؟؟میگه مغازه غفارپور!!!!!مغازه حمیدآقا همنوردش رو میگه که کنار خونه مامانی لیلاشه حالا چرا مغازه حمید آقا رو ساخته منم نمیدونم وااالا...(البته این مال روزای قبل از تولد دوسالگیته)   ...
11 آذر 1393

نمی دونم....

نمیدونم والا بعضی ها با خودشون چی فکر میکنن ؟؟ نمیدونم فکر میکنن آدمای دور وبرشونو خریدن؟؟ بعضی وقتا آدم دلش میخواد حرمت کوچیکتری بزرگتری نبود تا جلوی حرف ناحق حرفت رساتر باشه ...   من که فکر نمیکنم چگونگی ثبت مطالبم یا چقدر شرح حال نویسی از فرزندم به کسی مربوط بشه اجازه هم نمیدم کسی تو حد ومرزم تجاوز کنه  من اگه واقعه ای رو هم ثبت میکنم بهاشو میپردازم چی این بها از پولم باشه چه از وقتم باشه چه از نفسهام باشه مینویسم چون که میخوام روزمره گی اش رو براش به قلم بکشم حالا آتیش بیاران معرکه ای که حتی دوسستت و افکارش رو به تلاطم میکشن که اخبارت از فلان رو...
4 آذر 1393

بازی(34)بادخزون وبرگ ریزون پاییزی از دامنه بازیهای گروهیمون

سلام این آخرین جلسه از این ترممون باعنوان کارگاه مادر وکودکه.... رو به سردی هوا ونبودن کارگاه مادرو کودکی درشهرمون ومعذب بودن مادرها در تهیه این مکان ورفت وآمد بچه ها تو این هوای سرد مادرها رو برآن داشته که فعلا از ترم جدیدی خبری نیست البته مامان ماهرخ تموم تلاشش اینه که بتونه مجوز این کارگاه رو بگیره.. این جلسه ما قراربود توی طبیعت بوژان برگزار بشه اما چون هفته های پیش سرمای عجیبی رو تجربه کردیم وهماهنگ نشدن برنامه های مامانا این جلسه تو فضای خونه شبیه سازی شد این شاخه های درخت رو مامان هدیه اورده بودبعدم مامان ماهرخ با ماسه ظرف ها رو پر کرد واون شاخه ها رو کاشت ودخترکانمان با تنها پسرمون سپهر که علاقه ای نداشت تو ا...
25 آبان 1393