ازدامنه سخنوری های دنیای من ثمین(3)
یه روز که یکم هواسرد بود وحوصله نداشتم ثمینو لباس بپوشونم وباخودم بیرون ببرم وکارم فقط نیم ساعت طول میکشید واگه ثمینو میبردم باید یک ساعت ونیم علاف میشدم وحوصله پیداکردن جاپارکم نداشتم تصمیم گرفتم ثمینو تنهایی توخونه بذارم وخیلی سریع برم وبرگردم... تازه بیدارشده بود بهش گفتم ثمین شما یه کوچولو خونه بمون وبا لگوهات بازی کن تا من یه سر برم بیرون زود میام ،اولش گفت منم میام بهش گفتم که زود زود برمیگردم راضی شد وبالاخره نیم ساعت تو خونه باخودش بازی کرد تا برگشتم جایزه هم براش یه پنس ست لباسش خریدم ... حالا یکی دوهفته ای از اون ماجرا گذشته میخواهیم بریم بی...


